
هوشنگ ابتهاج شاعربزرگ دارفانی راوداع گفت روحشان شادجنت سرایشان بادارغوان،شاخه همخون جدا مانده منآسمان تو چه رنگ است امروز؟آفتابیست هوا؟یا گرفتهاست هنوز؟من در این گوشه که از دنیا بیرون استآفتابی به سرم نیستاز بهاران خبرم نیستآنچه میبینم دیوار استآه این سخت سیاهآن چنان نزدیک استکه چو بر میکشم از سینه نفسنفسم را بر میگرداندره چنان بسته که پرواز نگهدر همین یک قدمی میماندکورسویی ز چراغی رنجورقصه پرداز شب ظلمانیستنفسم میگیردکه هوا هم اینجا زندانیستهر چه با من اینجاسترنگ رخ باخته استآفتابی هرگزگوشه چشم...
ادامه مطلب
غزلیات مرحوم شاعرواستادهوشنگ ابتهاجشب آمد و دل تنگم هوای خانه گرفتدوباره گریه ی بی طاقتم بهانه گرفتشکیب درد خموشانه ام دوباره شکستدوباره خرمن خکسترم زبانه گرفتنشاط زمزمه زاری شد و به شعر نشستصدای خنده فغان گشت و در ترانه گرفتزهی پسند کماندار فتنه کز بن تیرنگاه کرد و دو چشم مرا نشانه گرفتامید عافیتم بود روزگار نخواستقرار عیش و امان داشتم زمانه گرفتزهی بخیل ستمگر که هر چه داد به منبه تیغ باز ستاند و به تازیانه گرفتچو دود بی سر و سامان شدم که برق بلابه خرمنم زد و آتش در آشیانه گرفتچه جای گل که درخت...
ادامه مطلب