سلام
| مبین آن بی حمیّت را که هرگز | نخواهد دید روی نیکبختی | |
| که آسانی گزیند خویشتن را | زن و فرزند بگذارد به سختی |
باشیخ اجل سعدی علیه رحمه
یکی از پادشاهان پیشین در رعایت مملکت سستی کردی و لشکر به سختی داشتی لاجرم دشمنی صعب روی نهاد همه پشت بدادند
| چو دارند گنج از سپاهی دریغ | دریغ آیدش دست بردن به تیغ |
یکی را از آنان که غدر† کردند با من دَمِ دوستی بود ملامت کردم و گفتم دونست و بی سپاس و سفله† و ناحق شناس که به اندک تغیر حال از مخدوم قدیم بر گردد و حقوق نعمت سالها در نوردد گفت ار به کرم معذور داری شاید که اسبم درین واقعه بی جو بود و نمد زین به گرو و سلطان که به زر بر سپاهی بخیلی کند با او به جان جوان مردی نتوان کرد.
| زر بده مرد سپاهی را تا سر بنهد | و گرش زر ندهی سر بنهد در عالم | |
| اذا شبعَ الکمیُّ یَصولُ بَطشاً | وَ خاوی البطنِ یَبْطِشُ بِالفَرارِ† |
ما را در سایت گروگ تحریر دنبال میکنید
برچسب: گر گزندت رسد ز خلق مرنج, نویسنده: بازدید: 222